آدمک آخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همینجاست ، بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست، بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست،بخند
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان لحظه ی اول
که اول ظلم می دیدم ازاین مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زشتی و زیــبـــــائی
بروی یکدیگر ویرانه می کردم
عــجب صـبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه می دیدیم
نخستین نعره مستانه را خاموش می کردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،
دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگی
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کرد
عجب صبری خدا دارد!!!
یک نفر در دل شب
یک نفر در دل خاک ...
یک نفر همدم خوشبختی هاست ،
یک نفر همسفر سختی هاست ،
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...
ما همه همسفریم
باز این دل سرگشته ی من
یاد آن قصه ی شیرین افتاد:
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین
بینهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست:
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تاب بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی گاه چون طفلی میان گاهوار سینه ام
می دوم در باغ رویاها و می گردم هنوز
![]() | |||
|
سرد
مثل سنگی که
بر گوری خسته...
بنویسید
اینجا مرده ای نیست
آب از چشم هاتان می جوشد
که اینجا زنده ای ...
خنده ها را
به سنگ بست
و
غرق شد در ...
گوری خسته
***
قیامت در راه ،
ترافیک سنگین
شاید
برای این مرده ی هوشیار
فرصتی به قیامت نباشد
غرق شده است
در خنده ی سمفونیک اشک
عشق چیزی است
بیشتر از هر چیزی
داشتنش را دوست داریم
و بیشتر از هرچیزی
دادنش را دوست داریم
وهیچ کس درنمی یابد
که عشق همان چیزی است
که همواره داده می شود و پذیرفته
عشق چیزی است
بیشتر از هر چیزی
داشتنش را دوست داریم
و بیشتر از هرچیزی
دادنش را دوست داریم
وهیچ کس درنمی یابد
که عشق همان چیزی است
که همواره داده می شود و پذیرفته